نمي دانم كدامين روز خلقت به تالار حريم كبريائي
ندا آمد الا اي ساكنان عرش پر نور
به آدم سجده بنمائيد
ملائك دسته دسته يك صدا باهم سرود سجده را مستانه مي خواندند
وشيطان مرد مردانه سر از فرمان رب العالمين پيچيد
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
من از نارم من از نورم وذاتم ز آتش پاك و زلال و صاف و بي دود است
تو را سجده كنم اي دوست تا جان در بدن دارم
ولي از سجده بر اين آدم و اولاد او مردانه بيزارم
خداوندا تو مي داني زماني مي رسد اولاد اين موجود بد چشم شكم پرور
براي يك شكم انگور يا خرما
دهان در خاك وچشمان را به راه آسمان دوزند
زماني اين زمين لبريز اولاد لعيم و نا خلف گردد
برادر بر برادر مي كشد خنجر
همين آدم برادر را به چاهي سر نگون سازد
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
خداوندا تو مي داني زماني مي رسد اولاد اين موجود بد چشم شكم پرور
حر مظلوم تنها شير تاريخ زمانت را
بمحراب نماز عشق دروازه شهر علومت را
علي ان صاحب تيغ دو لب را
نا جوانمردانه بر آن حوض كوثر مي رسانند
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
زماني مي رسد اولاد مست و قاتل قابيل
سر فرزند او را بر سر ني شاد و پا كوبان
به كوي و برزن آن شهر فرزندان قابيل
به چشمان پر از نيرنگ اهل مست آن سامان
علم كرده و چشمان اسيران را به خون سيراب گردانند
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
خداوندا تو مي داني زماني مي رسد اولاد اين موجود بد چشم شكم پرور
يگانه مادر ختم رسولان زمانت را
همان زهراي اطهر فاطمه شيرازه دين رسولت را
به ضرب درب خانه با تن و ديوار
بسان زنگيان مست پهلو مي شكانند
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
خداوندا تو مي داني زماني مي رسد اولاد اين موجود بد چشم شكم پرور
ز دختر داشتن شرمنده مي گرددند
و با دستان خود انوار چشمان پر از تاريكي خود را
به گوري سرد در قلب كوير تشنه پر سوز اعراب بيابانگرد
همان نو غنچه ها آن دختران پنج و شش ساله
كه با دستان خود نقش عرق را پاك مي كردند
عرقهاي كه بر پيشاني تار پدر بود
عرق هاي كه بهر گور كندن بر زمين مي ريخت
به زير خاك سوزان زنده زنده دفن مي كردند*
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
ندا آمد ز عرش كبريائي
كه من بر حال آدم سخت آگاهم
و چيزي را كه من دانم شما هر گز نمي دانيد
و شيطان همچنان بر عرش رحماني رجز ميخواند
چرا سجده كنم اين پست خاكي را
من از نارم من از نورم وذاتم زآتش پاك و زلال و صاف و بي دود است
تو را سجده كنم اي دوست تا جان در بدن دارم
ولي از سجده بر اين آدم و اولاد او مردانه بيزارم
* من از توضيح اين بين شرم دارم و از آن آن سخت بيزارم
شيطان كه رانده گشت بجز يك خطا نكرد
خود را براي سجده آدم رضا نكرد
شيطان هزار مرتبه بهتر ز بي نماز
اوسجده بر آدم و اين بر خدا نكرد
من دلم مي خواهد خانهاي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كه مي خواهد داخل خانه پرعشق و صفامان گردد
يك سبد بوي گل سرخ بما هديه كند
شرط وارد شدنش شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
چنين گفت خرما به انجير تر
كه من از تو بالاترم اي پسر
زبهرم سمينار به پا كرده اند
بگير و ببند و چها كرده اند
بخنديد انجير و كردش نظر
كه اي غافل جاهل بي خبر
سمينار شلغم پيازوعدس
سمينار موش وبزوخرمگس
همه گشته تشكيل تو آخري
عجب ساده لوحي وخوش باوري
ما چون زكسي دست كشيديم كشيديم
اميد زهر كس كه بريديم بريديم
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند
از گوشه بامي كه پريديم پريديم
تنهائيم را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهائي من عالمي نيست
غم آن قدر دارم مي خواهم تمام فصلها
بر سفره رنگين غم بنشانمت بنشين غمي نيست
راست می کردم از بهر تو من دست حاجات به در گاه خدا
دستمالی بده تا پاک کنم عرق خستگی از روی تورا
باز ميلرزد دلم دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم
هاي نخراشي به غفلت گونهام را تيغ واي نفريشي صفاي زلفكم را دست
و آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانهام مستم باز مي لرزد دلم دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم
در گوشه اين جهان بيمار
جائي كه به دل نمانده دل دار
گاوي دوسه در ميان آخور
بودند به هم رفيق و دم خور
نخونید از دستتون رفته
آنكه هفت اقليم عالم را نهاد هركسي را هر چه لايق بود داد
اين دو شاخ گاو اگر خر داشتي آدمي را نزد خود نگذاشتي
گربه مسكين اگر پر داشتي نسل گنجشك از زمين بر داشتي
آنكس كه بداند و بداند كه بداند اسب طلب از گنبد گردون بجهاند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقد برساند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند هوشيار نمائيدش تا خفته نماند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مر كب ابد الدهر بماند
به برگ گل سرخ بايد نوشت كه ميمند بهشت است ارديبهشت
اينجاست كه راهيست به دروازه عشق راهي به طلوع مهر و آوازه عشق
بلبل همه دم چنين سرايد اينجا ميمند بهشتي است به اندازه عشق
همه روز روزه بودن همه شب نماز كردن همه سال حج نمودن سفر حجاز كردن
ز مدينه تا به كعبه سر و پا برهنه رفتن دو لب از براي لبيك به وظيفه باز كردن
به مساجد و معابر همه اعتكاف جستن ز ملاحي و مناهي همه احتراز كردن
شب جمعه ها نخفتن بخداي راز گفتن ز وجود بي نيازش طلب نياز كردن
به خدا كه هيچ كس را ثمر آنقدر نباشد كه بر روي نا اميدي در بسته باز كردن
فقیر زاده چو منعم شود از او بگریز که مستراح چو پر گشت گندتر گردد
ما عاشق و رند مست و علم سوزيم با ما منشين اگر نه بد نام شوي
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند از گوشه بامي كه پريديم پريديم